نام مبارك حضرت ابراهيم (ع) در 25 سوره از قرآن حداقل 69 بار تكرارشده است.راجع به اين پيامبر وحالات گوناگون او قريب 195 ايه آمده وسوره اي مستقل نيز به نام او در قرآن ميباشد.ايشان دومين پيامبر اولوالعزم ميباشد كه داراي كتاب وشريعت مستقل بوده ودعوت جهاني داشته است.

ابراهيم هنوز متولد نشده بود كه پدرش از دنيارفت وعمويش آذر سرپرستيش را به عهده گرفت.او در شهر اور به دنيا آمد و ولادتش در زمان نمرود بود.در زمان ابراهيم علاوه بر بت پرستي پرستش ماه وخورشيد وستارگان نيز رواج داشت.

در زمان تولد ابراهيم منجمان به نمرود خبر دادند به زودي پسري متولد ميشود كه حكومت تو را به هم ميريزد وسبب نابودي تو ميشود.نمرو كه ادعاي خدايي داشت وبا استفاده از جهالت مردم بر آنها حكومت ميكرداز شنيدن اين خبر ناراحت شد و در مورد تولدش سوال كرد.نمرود براي زنان باردار قابله ها وماموران خود را به كار گرفت تا جنس نوزاد را گزارش دهند واگر نوزاد پسر بود او را به قتل برسانند.مادر ابراهيم نيز بارها آزمايش شد اما كسي به باردار بودن او آگاه نشد.خداوند وجود او را از چشم دشمنان پنهان داشت تا نوزاددر خارج از شهر متولد شد.مادر كودك خود را به دور از چشم دشمنان بزرگ كرد تا اينكه دوران كودكي سپري شد وبه 13 سالگي رسيد واز مادر خواست كه او را به خانه ببرد.ابراهيم با ديدن ماه وستارگان وساير اجرام به اين نكته پي برد كه همه اينها آفريدگاري دارد وبيهوده خلق نشده است وبدينوسيله توحيد را در آن زمان ترسيم كرد.

گفتگوي ابراهيم با آزر 

آزر عموي ابراهيم بود ولي ابراهيم او را پدر ميناميد.ابراهيم تصميم گرفت ابتدا عمو را به خداپرستي دعوت نمايد از اينرو با او به گفتگو پرداخت وبه او گفت اي پدر چرا بت بي جان را كه گوش وچشم ندارد ميپرستي ؟اي پدر هرگز شيطان را نپرست چرا كه او نسبت به خداي رحمان سخت نافرمان است.آزر گفت اي ابراهيم مگر تو از خدايان من روگردان شده اي؟ واو را به سنگساركردن تهديد كرد واز خود راند.ابراهيم از تهديدهاي آزر نترسيد وبه دعوت خود ادامه داد.ولي آزر دست از اعتقاد خود بر نداشت تا آنجا كه ابراهيم يقين كرد كه او دشمن خداست.آوازه دعوت ابراهيم همه جا پيچيد وخبر به نمرود نيز رسيد واو را به قصر خود فراخواند.نمرود به ابراهيم گفت كه خداي تو كيست وابراهيم جواب داد او كسي است كه ميميراند وزنده ميكند.نمرود گفت من نيز ميتوانم چنين كنم و دو زنداني را به حضور طلبيد ويكي را آزاد كرد وديگري را كشت.ابراهيم گفت خداي من خورشيد را از شرق مي آورد واز غرب ميبرداگر تو خدايي خلاف آنرا انجام بده .نمرود از انجام اينكار بازماند وموقتا او را رها كرد تا در فرصت مناسب از او انتقام بگيرد. 

شكستن بتها توسط ابراهيم

ابراهيم از راههاي مختلف اقدام به دعوت نمرود وساير مردم به توحيد مينمودولي هيچ نتيجه اي نميگرفت.ابراهيم در پي فرصتي ميگشت تا اينكه مردم در يكي از مراسم سالانه خود به بيرون از شهر رفتند وابراهيم نيز به بهانه بيماري از رفتن سر باز زد.وقتي كه شهر از وجود مردم كاملا خالي شد او به بت خانه بزرگ شهررفت وبا تبر به جان بتها افتاد وهمه انها را نابود كرد به جز يك بت بزرگ كه تبر را به دوش او گذاشت وبه خانه رفت.مردم پس از پايان مراسم خود به بت خانه رفتند وبا صحنه عجيبي روبرو شدند وآنهم نابودي بتها بود .آنها بي درنگ به سمت خانه ابراهيم رفتند وجريان را از او سوال كردند اما ابراهيم  از اين فرصت استفاده كرد وبه آنها گفت كه بتها را بت بزرگ نابود كرده وشما ميتوانيد از ساير بتها به عنوان شاهد استفاده كنيد .در اين هنگام مردم كه ميدانستند بتها سخني نميگويند در مقابل ابراهيم شرمنده شدند.حضرت ابراهيم به آنها گفت كه آيا شما  به جاي خدامشتي سنگ وچوب بي جان را ميپرستيداف بر شما وبتهايتان.مردم كه جوابي براي دادن نداشتند به زور متوسل شده و او را به سوزاندن تهديد نمودند وسپس آتشي بزرگ فراهم كردند وابراهيم را با منجنيق به درون آن انداختند اما خداوند با قدرت خود آتش را بر ابراهيم سرد وخنك نمود وبه گلستان تبديل نمود. 

مشاهده زنده شدن مردگان 

حضرت ابراهيم از خدا خواست تا نمونه اي ملموس از زنده شدن مردگان را به او نشان دهد تا دلش آرامش بيشتري پيدا كند از اينرو دست به آسمان بلند كرد واز خدا خواست تا زنده شدن مردگان را به او نشان دهد.او به دستور خداوند 4 پرنده را ذبح نمود وگوشت آنها را با هم مخلوط كرد وهر قطعه اي را در نقطه اي از يك كوه گذاشت وسپس يكي يكي آنها را صدا زد.با اذن خداوند پرندگان يكي يكي زنده شده وبه سوي او شتافتند. 

ازدواج ابراهيم با ساره 

بعد از آنكه ابراهيم از آتش نمرود نجات يافت به تبليغ رسالت خويش ادامه داد ولي مردم از ترس نمرود به او نميپيوستند تا اينكه روزي نمرود ابراهيم را احضار كرد وبه او گفت كه بودن تو در اين شهر سلطنت مرا به تباهي ميكشاند بهتر است كه از اين شهر بروي وخدايت تو را حفظ خواهد كرد.حضرت ابراهيم در 36 سالگي در بابل با ساره ازدواج كرد و ساره را نيز به دين خود فراخواند وساره نيز دعوت او را پذيرفت.

 مهاجرت حضرت ابراهيم 

ابراهيم پس از اين به همراه ساره وساير كسانيكه به او ايمان آورده بودند بابل را ترك وبه سمت شام كه در آن زمان كنعان ميناميدند حركت نمودند. در آنجا پادشاهي بود كه بت پرست بود.ابراهيم از ترس آزار او به هراس افتاد لذا پس از مدتي از آنجا نيز كوچ نمود وبه جايي رفت كه كسي او را نشناسدولي خبر ورود او در مصر پخش شد ومردم از اطراف به ديدن او شتافتند.خبر حضور او به پادشاه مصر نيز رسيد واو ابراهيم را احضار واز او پرسيد كه اهل كجاست وابراهيم جوابش را داد.پادشاه علت آمدنش را سوال كرد وابراهيم گفت كه خبر دادگري تو را شنيده ام وبه سويت آمده ام.پادشاه گفت كه اين زن كيست كه به همراه توست وابراهيم گفت كه خواهرم است (چونكه اگر راستش را ميگفت ممكن بود كه شاه براي زيبايي وتصاحب كردنش ابراهيم را به قتل برساند).قبلا نيز ابراهيم با ساره هماهنگ كرده بود كه درصورتيكه شاه از نسبت او با ابراهيم سوال كند به او بگويد كه برادرم است.پادشاه ساره را به حضور طلبيد وهمين سوال را كرد وساره نيز طبق قرار جواب داد.در اين هنگام پادشاه به ساره گفت كه من نسبت به برادرت با تو مهربانتر خواهم بود ودستش را به طرفش دراز كرد كه ساره دعايي كرد وبه قدرت الهي دست پادشاه به سنگ تبديل شد.شاه از اين ماجرا متعجب شد وكنيز خود هاجر را به ساره بخشيد وآنها را از شهر بيرون كرد.آنها بعد از اين واقعه مجددا به سمت شام حركت كردند وبه فلسطين كه خالي از سكنه بود رفته ودر آنجا شهري بناشد ومسجدي نيز ساخته شد. 

آرزوي ابراهيم وساره 

ايندو آرزو داشتند صاحب فرزند پسري شوند اما اين آرزو برآورده نميشد.ابراهيم نذر كرد كه اگر صاحب فرزند پسري شود او را براي خدا قرباني نمايد.چون مشكل از ساره بود او كنيزش هاجر را به ابراهيم بخشيد تا از او بچه دار شود.هاجر وابراهيم با هم ازدواج كردند وثمره اين ازدواج فرزند پسري به نام اسماعيل شد.بعد از اين ماجرا آتش حسد در ساره شعله ور شد وبه ابراهيم گفت كه او را به جايي ببر كه ديگر او را نبينم.ابراهيم نيز همين كار را كرد وهر سه به سمت نقطه نامعلومي حركت كردند.ابراهيم نميدانست كه به كجا برود بنابراين جبرئيل بر او نازل شد وبه او گفت كه زن وبچه ات را به خدا بسپار كه خود حافظ آنهاست وتو نيز از سرگرداني رهايي ميابي.ابراهيم به دستور جبرئيل به سمت حجاز وحرم الهي حركت كرد ووقتي به مكه رسيد جز بيابان چيزي نديد وعرضه داشت چگونه آنها را در اين سرزمين بي آب وعلف رها سازم وجبرئيل به او گفت كه خدا ياور آنهاست.بنابراين ابراهيم به دستور خدا آنها را در آن مكان رها كرد وبه سمت فلسطين حركت نمود.

بعد از مدتي آب وغذايي كه همراه هاجر بود تمام شد وتشنگي بر كودك غلبه كرد وگريان ونالانش نمود.هاجر با ديدن اين منظره متحير وپريشان به سوي اطراف دويد تا آبي بيابد.او چندين مرتبه فاصله ميان مروه وصفا را دويد اما نتيجه اي عايدش نشد تا اينكه در اثر كوبيدن پاي اسماعيل بر زمين كه در اثر تشنگي بود چشمه اي جوشيدن گرفت كه بعدها زمزم نام گرفت.بر اثر ازدياد آب ،پرندگان در آن اطراف به پرواز درآمدند وقبيله جرهم با ديدن پرندگان به وجود آب پي برده وبه آن مكان رفته وبا هاجر واسماعيل اخت شدند.ابراهيم هرچند وقتي به آنها سر ميزد واز احوال آنها جويا ميشد.اسماعيل نيز كم كم بزرگ شد وبا دختري از قبيله جرهم به نام سامه ازدواج كرد.آنها زندگي خوشي داشتند كه با مرگ هاجر اندوه به سراغ آنها آمد وابراهيم نيز در يكي از سفرهايش به مرگ همسرش پي برد واندوهناك شد.

 تجديد بناي كعبه 

كعبه نخستين بنايي بود كه در روي زمين ساخته شد ودر زمان حضرت آدم توسط خود او درست شد.بعدا طوفان نوح سبب شد كه ساختمان اين خانه ويران شده ودر ظاهر محو شود.اسماعيل در حاليكه به سن 30 سالگي رسيده بود وپدرش به دستور خداوند مامور بناي خانه كعبه شد از خدا خواست كه مكان كعبه را يقين كند.جبرئيل از طرف خدا به زمن امد وهمان مكان سابق كعبه را خط كشي كرد.اسماعيل از بيابان سنگ مي آورد وپدرش ديوار كشي ميكرد.پس از آن به اسماعيل فرمود سنگي مناسب برايش بياورد تا آنرا بر ركن قرار دهد تا براي مردم نشان وعلامتي باشد.جبرئيل او را به حجرالاسود رهنمون كرد وآنرا برگرفت ودر جايگاهش قرار داد آنگاه كه بناي خانه بالا رفت براي ابراهيم بالابردن سنگها دشوار بودبراي همين روي سنگي ايستاد كه به مقام ابراهيم معروف شد. 

كيفيت بچه دارشدن ساره 

ابراهيم وساره گرچه هر دو پير شده بودند وديگر اميد بچه دار شدن نداشتند ولي ابراهيم بارها امدادهاي غيبي را ديده بود .از اينرو داراي اميد سرشار بود واز خدا ميخواست كه ساره نيز داراي بچه شود .طولي نكشيد كه دعاي ابراهيم مستجاب شد وبشارت فرزندي به نام اسحاق به او داده شد. 

موضوع قرباني وذبح اسماعيل 

ابراهيم فرزندش اسماعيل را در مكه رها كرد وهرچند مدتي به ديدار او ميرفت.در يكي از ديدارها ابراهيم در خواب ديد كه خداوند به او فرمان ميدهد تا فرزندش را ذبح كند.البته خواب پيامبر حق بوده وبه منزله وحي الهي است.ابراهيم ماجرا را به اسماعيل گفت تا ايمان او را بيازمايد وبا آرامش دل بيشتري او را ذبح نمايد.اسماعيل در پاسخ گفت :پدر جان آنچه را خداوند به تو فرمان داد عملي كن وچون اسماعيل ابراز رضايت نمودابراهيم تصميم گرفت فرمان الهي را اجرا نمايد.ابراهيم فرزندش را به صورت خوابانيد كه او را ذبح نمايد تا در هنگام ذبح چهره او را نبيند.كارد را بر گردنش كشيد اما كارد به فرمان الهي عمل نكرد.در اين هنگام خداوند ندا دادكه اي ابراهيم از ذبح فرزندت خودداري كن زيرا هدف از آزمايش وامتحان تو حاصل گرديد وتودر اين آزمايش پيروز شدي.اينك اين گوسفند را گرفته وبه جاي فرزندت ذبح كن. ابراهيم در سن 175 سالگي فوت كرد واو را در باغي پهلوي قبر ساره دفن كردند واكنون مدفن او شهر الخليل در فلسطين ميباشد.

 

منابع قرآني:

انعام:75-74-79-80-84-86/حج:78/نحل:123/مريم:41-49 /توبه:114 /بقره:258-125-260/ صافات:87-83-100-93-99-112/عنكبوت:26 /ذاريات:29/ابراهيم37 -38.آل عمران:96 /هود:69-76


برچسب‌ها: گفتگوي ابراهيم با آزر شكستن بتها توسط ابراهيم مشا